مرا ببوس

Story

Your name was Nobody  !! 

+ helium.23 ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۳٠ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

خیال بافی به اندازه سفرهای زمانی از ادم انرژی میگیره.حتا بیشتر..

اوووف چقد گشنمه:))

+ helium.23 ; ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; ۳٠ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

دیشب عینِ این فیلما بود

دلم واسه مامانش اینا تنگ شده بود رفتیم دیدیمشون

بعد اون داداشِ خل و چلش چقد مسخرم کرد و سر به سرم گذاش:))

چقد با باباش صحبت های خارجکی کردیم.با مادرشم حرفای خاله زنکی:)

ها ایناشو میدونم که طبیعیه

اما قسمتِ فیلمش اینجاش بود:

منو با این پای گَچو برد واسم همبرزغالی که از قبل سفارش داده بود گرفت رفتیم تو پارکه خوردیم خیییلی خوب بود.

اصلن از همون موقه که جلوی فست فودیِ موردِ علاقه من ترمز کرد من با چشمایی که به خاطر عشقِ زیاد قدِ توپ تنیس شده بود نگاش میکردم تا وقتی اخرین گاز از همبر رو زدم.

آخر سر خندید گفت: چته؟

گفتم: تو چنان در دلِ من رفته که جان در بدنی.

اصلن عینِ این فیلما..

+ helium.23 ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ٢٩ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

:)

+ helium.23 ; ٦:۳٦ ‎ق.ظ ; ٢۱ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

گفتند فردا اتفاقی می افتد.

و من توی دلم فقط دعا کردم هر دوی شما به طرز مرموزی بمیرید.

تو و او که حالا برای خودش اویی است.

دعا کردم بمیرید و بر دعای خودم بسیار مصمم هستم.

بعد من ازاد میشوم..

+ helium.23 ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۱ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

یه سالی میشه که فراموش کردم.شاید هم اصلا چیزی نبوده تا من فراموش کنم.اصلا خود فراموش کردن روهم فراموش کردم.

به قول جرج اورل:توقف جرم!

به دیوار سیمانی تکیه دادم.اه این دیوار شده جزو نوستالژی های پوچ زندگی من.

همینطور این ستاره ها که همیشه مایه ی ارامش من بودن.

در آغوشش به پوچیِ هستی خودم گریستم.و حالا اروم شدم.

همینطور کمی به پستی خودم.و دیوار سیمانی مدت 5 دقیقه توی روح من نشست و از زبان من. حرف هایی رو زمزمه وار به من زد.اینکه زندگی ادامه داره وباید عمیقا تغییر کرد قبل از اینکه...البته نفرت من جاویدانه از گذشته.

ولی از همون وقت کمی قلبم شکست.

همه جای زندگی من،تقریبا همه جاش و حتی هستیِ خود من،به بن بست رسیده و من حالا باید ادای زن ها رو در بیارم.ادای زن های کدبانو.

من مجبورم.سعی میکنم اما..من نمیتونم.

دیوار سیمانی درست میگه بالاخره وقتش میرسه که باید پای نفر سومی هم به زندگی من باز بشه و من اگه همینطور پیش برم نمیتونم ...نمیتونم.

شما نمیتونید بفهمید.فقط این دیوار سیمانی میفهمه.کمی قلب من شکسته و تو زبان لعنتیِ ما کمی یعنی خیلی خیلی خیلی.بدیش اینه که کمی اصلا معنیِ محدودی نداره.مثلا من کمی گریه کردم تا این چند کلمه رو نوشتم.

لعنت به من.

شما نمیتونید بفهمید.همه شما زندگی های خودتون رو دارید و ادامه میدید.

ولی من میترسم در عین شادی موضعی هر روز بیشتر به پوچی این زندگی برسم.

+ helium.23 ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ٦ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

به مناسبت روز دختر که گذشت.

لعنت به تو.

+ helium.23 ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; ٢۸ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

← صفحه بعد